روزمره
خیلی وقته که برات چیزی ننوشتم آخه زیاد حوصله نداشتم هم یه کم مشکلات شخصی داشتم هم برادر همکار خوبم فوت شده بود اونقدر جون بود که هم تو بهت بودیم خدا بیامرزدش امروز دیگه با خودم کنار اومدم که بیامو یه کمی از کارات بنویسم دیشب برای بار اول برام ظرف شستی چقدر ذوق کرده بودی یه صندلی برات گذاشتم تا قدت بیاد بالاتر لباسات خیس شده بود قاشقهارو که شستی خیلی قشنگ سر جاشون گذاشتی بعد هم تندی به بابایی که مشغول تمرین سه تار بود گفتی که به مامانم کمک کردم عزیزدلم وقتی که بهت نگاه میکردم باورم نمیشد اینقدری شده باشی وقتی که موقع خواب میخوام مابیبیتو ببندم بهم میگی مامان من دیگه خانم شدم برام نبند چند وقت پیش تواتاقت مشغول بازی بودی بهت گفتم اگه...
نویسنده :
bahar
14:50


